به نظر شما این خانم با چه نیتی به این فعل بیناموسی مبادرت میورزند:
الف)مقایسه شونبول پارتنر محترم با این رستم دستان.
پ.ن۱:اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافیه یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه عالم میفهمن!
البته واضح و مبرهن است که نمایشگاه اونم از نوع کتاب چیز خوبی میباشد. در تاریخ ذکر شده که عالیجناب کنتور در اوسط دوران طلایی اصلاحات در روزنامه های موسوم به اصلاح طلب یک سلسله گزارشات چاپید در منقبت نمایشگاه کتاب اما به قول شاعر میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا چی / اها اسمان است. ینی به عبارتی اون موقع ها نمایشگاه یه جا باصفایی بود که یادش بخیر ...
القصه: به محض ورود ما به نمایشگاه ابتدا همون اول ورودی سالن یقه ناشر نشر اموت که همانا اقای یوسف خان علیخانی باشد رو گرفته و به جهت همسایگی در تهران با هم کلی خاطرات قدیمی رو شخم زدیم و دست در گردن هم افسوس گذشته رو خوردیم و کمی ضجه زدیم . ایشون هم به پاسداشت این همراهی سه گانه خودشون رو که شامل اژدها کشان و دو کتاب دیگه بود به ما تقدیم کردن.
خب تا اینجا همه چی داشت خوب پیش میرفت که تصمیم گرفتیم بریم کباب ترکی بخوریم . خب میدانید که یکی از محصولات متنوع نمایشگاه کتاب امسال این ساندویچهای دوبله و سوبله میباشد که بوش همه رو اسیر خود کرده . به محض ابتیاع ساندویچ همین که خواستیم روی علفها بشینیم یه صدای باحالی اومد از طرفای ک.و.ن.م.ن....قیییییییژژژژژژ
بله خشتک مبارکمون به اضافه مقادیر نامتنابهی از اطراف کشاله ران گوش تا گوش پاره شد و تا فیها خالدون ما در مرآ و منظر عموم قرار گرفت به نحوی که تعداد گلهای شورت بنده هر ۲ دیقه یک بار توسط بلندگوی مستقر در نمایشگاه اعلام میشد. اصن یه وضی
خب ما هم چاره ای نداشتیم جز اینکه بعد از صرف فلاکت بار ناهار با انداختن کیفمون در پشت ک.و.ن.مون با یه وضی خودمون رو تا جلوی در برسونیم و از اونجا یه دربست تا صادقیه بگیریم و بریم پیش پسر عمه جانمون و شلوار اون بیچاره رو بپوشیم.
این بود انچه گذشت.
پ.ن: .....اون بار واقعا دلم میخواست از شر نگاهش خلاص بشم اما مگه میشد . دختره با بلوز ابی و چشمای تیله ای اونقدر قشنگ بهم زل زده بود و پلک پروانه ای میزد که زبونم بند اومده بود . بلافاصله از پشت سرم دایی سهراب بیرون اومد و داشت یکی به من نگاه میکرد یکی به عسل و بعد چنان خوابوند پس گردنم که عین سگ چوب خورده شش متر پریدم هوا و د فرار و دایی سهراب هم به دنبالم.
-پدر سوخته با دختر مردم تیک میزنی /.....
.....منم که تازه بالغ شده بودم تا صبح زیر پله ها نشستم و به اسمون نگاه میکردمُ اذان صبح بود که خوابم برد.....
"شهر نگاههای بی صاحب ٰ فصل اول ٰ "(در نوبت چاپ قرار گرفت)
رضا کیانیان گفت وگویی با ماهنامه صنعت سینما کرده ودربخشهایی از این گفت وگو گفته :خاله وشوهر خاله او بسیار تعارفی هستند و تا آخر عمر در نهایت ادب به هم تعارف می کردند .مثلا وقتی خاله ام می خواست جلوی شوهر خاله ام چای بگذارد شوهر خاله ام می گفت چرا زحمت می کشید؟یا خاله ام می گفت قند بیاورم برایتان یا نبات؟شوهر خاله ام می گفت :راضی نیستم خودم بر می دارم . کیانیان در ادامه گفته :دوستی می گفت عمه وشوهر عمه من هم در تمام عمر همین قدر تعارفی بودند.من زمانی از عمه وشوهر عمه ام پرسیدم :حاج آقا بااین همه ادب وتعارف شب زفاف چه کردید ؟گفت :من وعمه ات را بردند حجله ودررا قفل کردند .عمه ات آن سمت نشست و من سمت دیگر .رخت خواب هم پهن بود .اما هیچ کدام جرات نداشتیم به هم نگاه کنیم بعد از یک ساعتی عزمم را جزم کردم .رفتم به سمت عمه ات وروبنده اش رابرداشتم .عمه ات آنقدر خجالت کشید و قرمز شد که من نفسهایم به شماره افتاد و به جای خودم برگشتم .یک ساعت دیگر گذشت ومن عزمم را جزم کرد م واین بار کنارش نشستم و گونه اورا بوسیدم .عمه ات هم می گفت :قربون لب ودهنتون چرا زحمت میکشید؟
پ.ن۱:انقدر همو دوس داشتیم که تا گفتم دوست دارم اونم گفت منم همینطور. یخامون رو باس بشکونیم و دوباره همدیگرو کشف کنیم.
پ.ن۲:نداریم...
پ.ن۳:میگه:فرق ماشین تولید داخل با روسپی خانه چیه؟ هیچی، حین وارد و خارج شدن از هر دو آدم خجالت می کشه، اما داخلش احساس راحتی می کنی.
برای کسی که سالها در نوآورترین شهر جهان زندگی کرده باشد ،نفس کشیدن برای لحظه ای هم در ان شهر برایش ارزشمند است. وعده من و تهران پس فردا .
وقتی میرم وبلاگهایی که دوس دارم و کسایی که دوس ندارم واسه صاحب اون بلاگ کامنت گذاشتن و مورد تحویل واقع شدن به صورت کاملا بهینه از ضربدر سمت راست صفحه استفاده میکنم و اون صفحه رو میبندم. اخلاقمه...
پ.ن۱:یکی از اصطلاحاتی که باید در فرهنگ زبان فارسی مورد توجه قرار بگیره واژه "دست به یکی کردن" میباشد. با توجه به ذهن بیناموس اینجانب سوال های زیر متصور است:
۱:دست کردن به کی؟
۲: کجاش؟
۳: چرا یکی؟
۴:پس چند تا؟
۵:هر چی بیشتر بهتر
۶:پسر یا دختر؟
۷:ترجیحا پسر
۸:دقیقا ما میتونیم دست به اونجاش بزنیم که دوس داریم؟
۹: عارف قزوینی
خودتان میتوانید هر جور بخواهید سوال تصور کنید.
پ.ن۲:اهالی شام سالهاست اینجا رفت و امد نمیکنند که معنی این پینوشت را بفهمند ... اما خطاب به اهالی شام حتی اگر این پینوشت را نخوانند... دیشب خواب بهنام و بیتا رو دیدم، درست پشت بار یه کافه توی کشوری که دارن زندگی میکنن (المان)،درست مثل همون حالاتی که توی کافه تیتر داشتن توی خواب از دیدنشون اشک شوق میریختم. هر دوشون خوشحال بودن. بیتا دم جوش بهار نارنج واسم اورد. (بهنام و بیتا صاحبان کافه تیتر بودن، بعد ماجراهای سال ۸۸ رفتن ...)
پ.ن۳:بهم میگه چرا اسم لعنتی من رو اینجا میاری،از این که بقیه بیان اینجا به من فحش بدن دلت شاد میشه؟ ببین اولا کسی غلط میکنه بهت فحش بده بعدشم هنوز دوست دارم اما اخلاقت رو دیگه نمیتونم تحمل کنم. همین...
امروزکه از جلوی دانشگاه محل تحصیلم رد شدم یاد چند تا خاطره افتادم که حداقل میشه اینجا بیانشون کرد
یکی اینکه یه همکلاسی موقت داشتیم به اسم پندار ، بیچاره تا اولین جلسه رو که با استاد حقوق بین الملل داشتیم اومد توی کلاس استاد ازش پرسید:اسم شما چیه خانم(اینو کاملا با متانت و ارامش پرسید). دختره هم خیلی مودب گفت :پندار استاد.. استاد هم واسه اینکه چیزی گفته باشه خیلی روون گفت: مردان خدا پرده پندار دریدند..بله.. بعد از اون دیگه ما نه اون همکلاسیمون رو توی کلاس اون استاد دیدیم نه اون استاد دیگه غیر مطالب درسی چیزی توی کلاس گفت.
توی دانشگاه یه استادی داشتیم هرکسی زیادی غیبت میکرد جلوی اسمشو سوراخ میکرد. یه لهجه شمالی غلیظی هم داشت.... یه روز که بدجور بارون میومد یه دختره دیر رسید سر کلاس....دم در استاد اسمش رو پرسید.... لیست و نگاه کرد و گفت: ( با لهجه شمالی بخونیدش ):
بیرون بکنمت خیس میشی.... تو بکنمت پرو میشی.... جلوتم که سوراخه
دختره بدجور سرخ شد رفت بیرون.... استاد بعد از نیم ساعت فهمید چه حرفی زده رفت دنبالش =)))))))))
روز معلم به همه معلمهای اصیل مبارک. اصیل میگم چون بعضیا فقط اسم معلم رو یدک میکشن . توی اون دوره ای که توی جمع های بلاگ نویسان تهرانی کار تحقیقاتی میکردیم یکی دو نمونه از این دسته معلمهای دوزاری پیدا میشدن.
تبریک ویژه به مناسبت روز معلم به خاله جان معصومه